افکار منفی

بسیاری از مشکلات  ما زائیده تفکر و نحوه عملکردمان است که با کوچکترین تغییر در طرز تفکر و تغییر روش در مواجهه با مسائل روزمره زندگی بسیاری از آنها خود بخود از بین خواهند رفت.

پ.ن  خیلی اوقات تغییر طرز تفکر و نحوه ی عملکرد دشواره
          شاید به خاطر اون دیواریه که گاهی از عقاید دور خودمون می کشیم
         جایی شنیدم کاش می شد افکار قدیمی رو آپدیت کردو به جای اون نسخه های قدیمی  یه نسخه ی بروز نصب کرد
         کاش می شد فکر های منفی رو آن-اینستال کرد .

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


یک آرزوی کوچک

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند
رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد
و هردانه برفی به اشکی نریخته میماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ... از حرکات نکرده
اعتراف به عشقهای نهان ... و شگفتیهای برزبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من.


برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم که
چراغها و نشانه ها را در ظلمتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه هارا در بیهوشیمان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را درخود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ... مارا از خاموشی بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.

 

پ.ن   از آن چیزها که در بندمان کشیده است بگوییم

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


آغاز به مردن

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن!

(Pablo Neruda (Chilean writer

پ.ن  دیروز رفتم پیش مشاور که بگم حال روحم خوب نیست ، اونم یه سری سوال مزخرف پرسید و یه تمرین مزخرف داد

البته یه جلسه برای قضاوت زوده

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


دلگیرم

وقتی که از تو دلگیرم

کدام آغوش امنی برای گریستن با من است.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


مهمان نا خوانده

دلم نمی خواست در دفترچه خاطرات کوچکم از احساسهای بد بنویسم که هر وقت بر می گردم که بخوانم کجا بودم و چه بودم فقط خاطرات خوب برایم مانده باشد ، ولی مگر نه اینکه آدرس دفترچه خاطراتم را به کسی نداده ام که اینجا هر چه می خواهم بنویسم ؟!

چند روزیست حال خوشی ندارم ، غمی مبهم روی قلبم نشسته.پلک چشمم هی می پرد و من چقدر بی حوصله شده ام

دلم برای چیزی تنگ است که نمی دانم چیست ،‌دلم برای دوستان قدیمی ام تنگ شده

برای لیلا ، بنفشه .برای حال و هوای همان روزهای انتظار و سکوت .و وهم کوچکم از عشق

 و چقدر خوبست که از آن روزها علیرضای مهربانم کنارم مانده .

و برای خانه ی پدری چقدر دلتنگم ، برای سکوت پدر و چقدر می خواهم با مادر مثل آن روزها ساعتها در مورد اختلاف نظرهایمان بحث کنیم  و دست آخر هیچکدام به نتیجه نرسیم لبخند

و دیشب که به بهانه ای مسخره گریه کردم علیرضا چه کودکانه بهانه ام را باور کرد و نمی دانم چرا وقتی گریه می کنم چهره اش یک علامت سوال بزرگ می شود و بعد به دنبال راه حل می گردد و مردها چه ساده بهانه ها را باور می کنند

و اگرچه پیشنهاد رفتن به آن رستوران همیشگی خوب بود ولی دلتنگی ام را کم نکرد

و دلم برای روزهای دانشگاه تنگ است ، برای دلخوشی های کودکانه ام و اضطرابهای دختری  نو بلوغ و زیبایی که کم کم داشت تثبیت می شد و شکل می گرفت و آنهمه هیجان و انرژی و آنهمه آدم جدید و زندگی که شکل جدیدی گرفته بود و تنهایی که شیرین بود.

و این حس جدیدی نیست بارها این دلتنگی مثل یک مهمان نا خوانده آمده و من آنقدر منتظر مانده ام تا خودش خسته شود و برود

پ.ن یاد این شعر می افتم:

قلبم  را در مجری کهنه ای پنهان می کنم

در اتاقی که دریچه ایش نیست از مهتابی به کوجه ی تاریک خم می شوم

و به جای همه ی نومیدان می گریم

آه... من حرام شده ام

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


روز تولدم

امروز روز تولد منه ، 26 سال پیش یعنی 11 خرداد 61 ساعت 12 ظهر پا به دنیایی گذاشتم که با همه ی فراز و نشیب و تلخی و شیرینیش دوستش دارم ، به خاطره همه ی خاطرات خوب و بدم و همه ی انسانهای خوب و بدی که شناختم (البته خوبی و بدی نسبی)

و همه ی اشتباهاتم که سعی کردم درس بگیرم ازشون و همه ی تصمیمات درستی که گرفتم

به خاطر همه ی حماقت هام و همه ی دلرحمی هام  و همه ی خشم ها و مهربانی ها.

نمی دونم همیشه توی چنین روزی تصویر همه ی آدمهایی که روزی دیدم و شناختم مثل یه پلان از یه فیلم کوتاه از جلوی چشمام رد می شه

و من همه شون رو به خاطر میارم، اونایی که دیگه نیستن و کسایی که هنوزم توی زندگیم هستن و  هرکدام به نسبت واسم مهمن.

و ممنونم از زندگی به خاطر همه ی اتفاقات و آدمهایی که پیش روم گذاشت ، اگرچه بعضی هاشون زخم دلی گذاشتن که  شاید هیچوقت مرهم نشه

و توی این روز می خوام دعا کنم هر کس هر آرزویی داره بهش برسه

و در وجود همه سلامتی و آرامش باشه

و عزیزانم رو خدا واسم حفظ کنه

و همه ی کسانی که دوست داشتم امروز در کنارم باشند و  نیستن ،هر کجا هستند شاد و موفق باشند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


عضو جدید خانواده ی ما

 

یه پرنده ی شیطون و با نمک

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


قسمت من


مگر نه اینکه خدا
ترا قسمت من کرد
می خواهم برای تو
خودم را قسمت کنم
تکه تکه
ذره ذره
تا بیشتر نگاهت کنم
و بیشتر نگاهم کنی
و بیشتر که دلت تنگ شد
سهم خودت را ببری
می خواهم آنقدر
خودم را قسمت کنم
تا همه بگویند
"خدا" من را قسمت تو کرد

 

پ.ن ۱ : هیچی توی زندگی بهتر از داشتن _ یه همراه خوب نیست، مثل علیرضای گلم

پ.ن۲ :رودها در جاری شدن
.وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با عشق

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


خاطره ها

در گذرگاه زمان،
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد ...
عشق ها می میرند ،
رنگ ها رنگ دگر می گیرند ...
و بهاران ز پس هم سپری می گردند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ ،
دست ناخورده به جا می مانند ...

پ.ن خاطره های بد رو باید ریخت دور،و هینطور خاطره های خوبی که کم کم تبدیل به خاطره های بد می شن.(اینو با خودم بودم مخصوصا)

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :