پرنده ای با دو بال

در برابر هر زن، که خسته از صفت “ضعیفه” است، مرد ضعیفی وجود دارد که از “قدرت کاذب” رنج میبرد.
در برابر هر زنی که خسته از صفت کاذب “حماقت” است، مردی وجود دارد که از پوشیدن نقاب “عاقل نمایی” ، رنج میبرد.

در برابر هر زنی که خسته از برچسب “احساساتی” بودن است، مردی وجود دارد ، که از “حق گریه کردن و حساس بودن” محروم بوده است.

در برابر هر زنی که از دستمزدی که شایستگی اش را دارد محروم است، مردی وجود دارد، که مسئولیت اقتصادی انسان دیگری را، بالاجبار به دوش میکشد.

در برابر هر زنی که اسرار مکانیکی ماشین را نمیداند، مردی وجود دارد که نمیتواند تخم مرغی را آب پز کند.

در برابر هر زنی که برای آزادیش قدم بر میدارد، مردی وجود دارد که راه آزادی را باز مییابد.

نژاد بشر پرنده ایست با دو بال: یک بال مذکر و یک بال مونث.

تنها اگر دو بال به طور مساوی رشد کنند و با هم هماهنگ باشند، نژاد بشر می تواند پرواز کند.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


کمی دیگر نیز زندگی خواهیم کرد

خورده ایم

نوشیده ایم

با شگفتی به تماشای ستاره ها نشسته ایم

چند نفری را دوست داشته ایم

کمی اعتراض کرده ایم

کمی زندگی کرده ایم

کمی دیگر نیز زندگی خواهیم کرد

(رزه آوسلندر)

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 Ghadatessaman.jpg

 
غاده السمان
شاعری توانا از سوریه
 
اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم
 
 
 
 
 

--------------------------------------------------------------------------------
 
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


سیمای زنی در دوردست

 
 
 

دیدن فیلم زیبای ؛سیمای زنی در دوردست؛ خالی از لطف نیست,با بازی خوب بازیگرانی چون لیلا حاتمی

و دیالوگ مورد علاقه من:

"همه عمر مادرت حال من رو نسبت به خودش نفهمید، بعد هم چی مونده از زندگی برای من دیگه، درد و سختی. به مقداری شعر از من باقی مونده، به اونها هم تعلقی ندارم، همت کنی، اونها رو هم آتیش بزنی خوشحال میشم....

سینه را درد ِ دیر پیوندی است
راز دیرین نگفته ام چندیست
بغضی از دیر، در گلو دارم
گفتن رازی آرزو دارم
های! آزادی،
ای دروغ بزرگ..."

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

برگهای زرد و رنجور

آفتاب بی رنگ عصرگاهی

پاییز زمین فرا می رسد...

نگاهم ثابت مانده بر آنهمه خاطره

کیف و کتاب مدرسه ام کجاست؟

چه ساده گم شدم بین اینهمه سال...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

دیواری می کشم  اطرافم

بی هیچ دریچه و پنجره ای

حالا فقط آسمان با من است.

دلم برای کسانم تنگ می شود

چیزی هست که خلوتم را بی عبور کرده...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

سقف ما هر دو یه سقف...
دیوار هامون یه دیوار
آسمون یه آسمون
بهارامون یه بهار
اما قلبمون دو تا
دستامون از هم جدا
گریه هامون تو گلو
خنده هامون بی صدا

نتونستم... نتونستم... ترو بشناسم هنوز
تو مثله گنگی ِ رمز‏‎ْ‍ِ ِ توی یک کتیبه ای
که همیشه با منی
اما برام غریبه ای

هم شب و هم گریه اییم
درد ِ تو درد ِ منه
بگو هم غصه بگو
دیگه وقت گفتنه

بغض ما نمی تونه این سکوت رو بشکنه
مٌردم از دست سکوت 
یکیمون حرف بزنه...

پ.ن:

چی می شد دیشب یه کم از من دفاع می کردی؟!بعضی وقتها فکر می کنم چـــقدر با هم فرق داریم...

هنر این نیست که تنها پشتیبان موفقیت ها باشیم،

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


بقا

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیکانم
غژ و غژ گهواره ی کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد
ما باید مادرانمان را دوست بداریم
وقتی اخم می کنند و وسایل خانه را بی دلیل به هم می ریزند
ما باید بدویم دستشان را بگیریم
تا مبادا خدای ناکرده تب کرده باشند
ما باید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
و وقتی دیدیم به نقطهای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران پدران پدرانمان را
ما باید دوست بداریم

؛حسین پناهی؛

 

پ.ن:حسین پناهی عزیز... روحت شاد

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار


که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.


زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.


برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.


تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟


گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...


اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...


 

پ.ن

سرزمین خسته و  ایستاده ام ...با تو همدردم

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :