زندگی با تضادها و کمی امید

خیلی سخته که بعد از یکساعت و نیم مطالعه مطالب خواندنی و لذت بخش کم کم همکار ها از راه می رسند و باید به محیط خشک برنامه نویسی برگشت
ضمن اینکه یه محیط کار سرد و همکارهای عبوس هم این سختی رو دوچندان می کنه
ولی خوب زندگی با تضاد هاش قشنگه و امید به آینده
مطالب جذابی که امروز خواندم:
این داستان یک زندگی واقعی است

گزارش دیگری در خصوص اتهامات رحیمی و نادران به یکدیگر

یلداوار

عبادت ادب دیدار خداست

بالاخره فهمیدم چرا فرزندم آرزو می کنه کاش در کشور دیگری زاده شده بود؟ 

بر اساس گزارش رسمی زندگی خوب وشاد و آرام است
نهراسید گوسفند عزیز! گرگ هم مثل بره ها رام است

داستان ما از زبان رافائل

پ.ن : (البته اینکه ما ایرانی ها از ٨ ساعت کار چند دقیقه کار مفید انجام می دهیم خودش حکایتی ست!)

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


جهان سومی بودن


بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...
داستان کیفیت زندگی و" رشد" آدمها در جاهایی که "جهان سوم " نامیده میشوند ، مثل همین جور سوزش هاست ....
از هردوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی ...
شادی ها و دغدغه های کودکی ما :
در همان گوشه دنیا که "جهان سوم "نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک...
شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...
یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم...
توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و درکوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم....
اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...
اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند ...
اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند....
از دیفتری میترسیدیم...
از وبا......
از جنون گاوی ...
مدرسه، دغدغه ما بود...
خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود.....
تکلیفهای حجیم عید ...
یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انارمیداد....
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :
دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ...
در آین دوره، شادیهایمان جنس " ممنوعی" دارند...
اینکه موقتی عاشق شوی...
دوست داشتن را امتحان کنی....
اینکه لبت را با لبی آشنا کنی.....
اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...
در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم....
کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره ....
این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم..
به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را....
با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...
یا اینکه نگوییم "دوستت دارم" و بگوییم "امروز خانه ..."
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...
اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی.....
بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای " ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین کند...
تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...
شادی ها و دغدغه های جوانی ما:
شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر...
شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند..
مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ...
اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....
رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...
هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی ...
و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند....
بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...
با پول شهوتت را میخری...
با گردی سفید مست میشوی نه با شراب...
با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود...
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو ، جهان سومی میشود....
اینکه در سال چند بار لبخند میزنی....
در روز چند بار گریه میکنی...
راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند...
و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست .....
دراین دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند وقلبت را به تپش وادارد....
در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست...
لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست ...
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...
اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.....
اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست ...
گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بود ن رها شوی...
اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند.....
گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو "جهان سوم را درست میکنی؟

پ.ن:

نمی دونم نویسنده ی مطلب چه کسیه؟دوستی واسم ایمیل کرد به نظرم اومد ارزش انتشار داره

بعد از یک هفته بغض در گلو داشتن خبرهای خوبی از داداشی رسید انگار کارش داره درست می شه‏.موفقیت بعد از انتظار طولانی و کشنده توی خانواده ی  ما جنبه ژنتیکی داره.خدایا ممنون

امیدوارم منم یه روز با خبرهای خوب خلوتگاهم رو به روز کنم

پ.ن

دوباره دیشب یه خواب بد دیدم.خواب دیدم  مریضی مامان عود کرد هرچی دنبال مانتوم گشتم که ببریمش بیمارستان پیداش نمی کردم داشتم دیوونه می شدم

(اینم یکی دیگه از خصوصیات جهان سومی بودن‏‎،بعضی قالب ها انگار با رگ و خونمون پیوند خورده).مانتوم پیدا شد ولی بعد یه دفعه بدون نیاز به آمپولش خوب شد با خودم فکر کردم حتما سیستم ایمنی بدنش تقویت شده.از خوابام می ترسم گاهی عینا‎ُ تعبیر می شه.دعا می کنم فقط  قسمت آخرش تعبیر بشه

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی

آخ که چقدر دلتنگتم شهر عزیزم

یادش به خیر کنار زاینده رود وپل خواجو

یادش به خیر گشت و بازی بچگی با بابا

یادش به خیر همه ی کس هایی که می شناختم

یادش به خیر ...

تصنیف بیات اصفهان با آهنگ ساخته علی اکبر خان شهنازی

به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی
به زنده رودش سلامی ز چشم ما رسانی
ببر از وفا کنار جلفا به گل چهرگان سلام ما را
شهر پر شکوه قصر چلستون کن گذر به چارباغش
گر شد از کفت یار بی وفا کن کنار پل سراغش
بنشین در کریاس یاد شاه عباس بستان از دلبر می
بستان پی در پی می از دست وی تا کی تا بتوانی
ساعتی در جهان خرم بودن بی غم بودن بی غم بودن
با بتی دلستان همدم بودن محرم بودن با هم بودن
ای بت اصفهان زان شراب جلفا ساغری در ده ما را
ما غریبیم ای مه بر غریبان رحمی کن خدا را

(ملک الشعرای بهار)

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


آدمی زنده به چیست؟

 لئو نیکلایوویچ تولستوی، نویسنده و فعال سیاسی اجتماعی روس. زادروز وی( 9سپتامبر 1828 میلادی)در ژاسناژا پولژانا از توابع تولا است.

تولستوی در روز( 20 نوامبر 1910 میلادی )
درگذشت و در زادگاه خویش به خاک سپرده شد. تولستوی یکی از مشهورترین نویسندگان و بزرگترین شخصیت های تاریخ روسیه می باشد. رمان های جنگ و صلح و آنا کارنینا جایگاه او را در بالاترین رده ادبیات داستانی جهان تثبیت کرد ه اند.

"آدمی زنده به چیست؟"   اثر تولستوی رمانی ست کوتاه که یکی از بهترین هایی ست که خوانده ام.

و قسمتی از آن:

" آن مدتی که آدم بودم، زنده ماندم، به این علت نبود که به خودم می رسیدم. زنده ماندم بدان سبب که در وجود عابری محبت و عشق به ودیعه گذاشته شده بود و زنش دلسوزم شد و دوستم داشت .یتیم ها زنده ماندند نه به علت توجه و نگرانی مادر. بلکه به این سبب که در قلب زنی بیگانه عشق و محبت گذاشته شده بود. فهمیدم خدا نمی خواهد آدمیان جدا از یکدیگر زندگی کنند. پس بر آنها آشکار نمی نماید هر کدام چه نیازهایی دارند. می خواهد با هم و دسته جمعی، چون یک جان، در انبوه
بی شمار بدنها، زندگی کنند. پس برای هر فردی آنچه را مورد نیاز دیگران است آشکار می سازد.
حال پی بردم هر چند ظاهرا آنچه باعث زنده ماندن انسان می شود، به خود رسیدن و مواظبت از خود است، اما حقیقت این است که آنچه آنان را زنده میدارد، محبت و عشق است. هر کس مهربان و بامحبت است در خدا است و خدا در اوست. خدا مهربانی و عشق محض است"

 

 

 

 و اینهم لینک دانلود

پ.ن :

همه پیشامدهای زندگی اراده ی اوست و آنچه تاثیر رفتار و تصمیمات خود فرد است یا اثر از رفتار و کردار دیگران می گیرد بیرون از  اراده ی خداوند نیست.

بر مبنای این اعتقاد اینهمه فقر و تبعیض و ظلم و درد و رنج چطور توجیه می شود؟

 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


 

خدایا

نگذار کم بیارم

دارم به اونجا می رسم که آه ام  همه رو خبر کنه

دوباره ایستاده ام ، منتظر و چشم به راه و صد افسوس که در انتظار چه بی طاقتم

مثل همون بچه ای هستم لجباز که هر چیزی می خواست با اصرار و ابرام بدست

می آورد

وای که هنوز همون بچه ام با این تفاوت که  خواسته هام گاهی اونقدر بزرگ شده که  اصرار و ابرام هم راه به جایی نمی بره که دوای غم هام گاهی  فقط صبر و انتظاره...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


امید به روزی نو

 

هرگاه چشمهایمان در تاریکی در جستجوی گمشده ای بوده است؛

هرگاه گوشهایمان در سکوت در انتظار حرفی بوده است؛

 هرگاه دستانمان در تنهایی در پی دستی بوده است؛

 امید به نوری در تاریکی؛ امید به حرفی در سکوت؛ و امید به دستی در تنهایی .ما را به هدف رسانده است !

امید که امسال سالی باشد که در انتظارش بودیم !

به امید اصلاح و تغییر،به امید بهتر شدن و بهتر ماندن

همه حسادتهایم را در سال ٨٨ جا می گذارم،در سال ٨٩ برای همه چیز و همه کس

خوبی می خواهم.

به امید اینکه همهمه ی زندگی مرا از عشق غافل نکند،

به امید فرشته ای از دنیای فرشتگان...

نوروز مبارک

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :