طاقتم ده

خاطرات عمر رفته 

 در نظرگاهم نشسته...

  در سپهر لاجوردی 

 آتش آهم نشسته...

 ای خدای بی نصیبان  طاقتم ده،طاقتم ده
 قبله گاه ما غریبان   طاقتم ده،طاقتم ده

حکایت از که کنم؟

شکایت از چه کنم؟

که خود به دست خود آتش بر دل خون شده ی نگران زده ام

دانلود طاقتم ده-با صدای بانو مرضیه

پ.ن١: خدایا چاره ای برای روحم بیندیش که سخت پریشان و لرزان است چونان شمعی به دست باد...

پ.ن٢:دهن کجی برنامه اخبار ٢١ دیشب در مدح مشارکت مردم در انتخابات خرداد ٨٨ دیدنی بود!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


حال این روزهای ما

این روزها حال و روز ما دیدنی ست

نه روزنامه ای برای خواندن باقی مانده

نه دیگر از حال و هوای پر شور پارسال همین موقع خبری هست

نه از شادی آنروز های خیابان های تهران و نه از آنهمه عجله برای برگشتن به منزل

و تماشای مناظره ها از رسانه ملی!

 از آنهمه امیدی که ما را چندین ساعت در صف رای نگاه می داشت ماه هاست که تنها بغضی در گلو مانده...

و حالا وحشت عبور از خیابان همیشه با ماست که نکند ضامن امنیت مردم! به خاطر پوشش ات یا عینک آفتابی بالای سرت و... هر طور خواست با تو رفتار کند

اهل موسیقی رپ نیستم ولی این یکی حال این روزهای ماست:

یه روز خوب میاد - هیچکس

یه روز خوب میاد
که ما هم رو نکشیم
به هم نگاه بد نکنیم
با هم دوست باشیم و
دست بندازیم روی شونه‌های هم، آها
مثل بچگیا تو دبستان
هیچ کدوممون هم نیستیم بی‌کار
در حال ساخت و ساز ایران
واسه اینکه خسته نشی، این بار
من خشت می‌ذارم، تو سیمان
بعد این همه بارون خون
بالاخره پیداش میشه رنگین‌کمون
دیگه از سنگ ابر نمیشه آسمون
به سرخی لاله نمیشه آب جوب
موذن اذان بگو
خدا بزرگه بلا به دور
مامان امشب واسمون دعا بخون!

 

تا جایی که یادمه این خاک همیشه ندا می‌داد
یه روز خوب میاد که هرج و مرج نیست
و توی شلوغیا به جا فحش
به هم شیرنی می‌دیم و زولبیا... بامیه
همه شنگولیم و همه چی عالیه
فقط جای رفیق‌هامون که نیستن خالیه
خون می‌مونه توی رگ و آشنا
نمیشه به آسمون و آسفالت
دیگه فوواره نمی‌کنه، لخته نمیشه
هیچ مادری سر خاک بچه نمیره
خونه پناهگاه نیست و بیرون جنگ
وای از تو، مثل بم ویرونم
یا اصلا مثل هیروشیما بعد بمب، نمی‌دونم
دارم آتیش می‌گیرم و این رو می‌خونم
پیش خودت شاید فکر کنی دیوونه‌ام
ولی یه روز خوب میاد، این رو می‌دونم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


ذره ای نیست به عالم که در آن عشقی نیست ...

اگر عالم همه پرخار باشد

 

دل عاشق همه گلزار باشد

وگر بی‌کار گردد چرخ گردون

 

جهان عاشقان بر کار باشد

همه غمگین شوند و جان عاشق

 

لطیف و خرم و عیار باشد

به عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ست

 

که او را صد هزار انوار باشد

وگر تنهاست عاشق نیست تنها

 

که با معشوق پنهان یار باشد

شراب عاشقان از سینه جوشد

 

حریف عشق در اسرار باشد

به صد وعده نباشد عشق خرسند

 

که مکر دلبران بسیار باشد

وگر بیمار بینی عاشقی را

 

نه شاهد بر سر بیمار باشد

سوار عشق شو وز ره میندیش

 

که اسب عشق بس رهوار باشد

به یک حمله تو را منزل رساند

 

اگر چه راه ناهموار باشد

علف خواری نداند جان عاشق

 

که جان عاشقان خمار باشد

ز شمس الدین تبریزی بیابی

 

دلی کو مست و بس هشیار باشد


 

آواز زیبای دشتی باصدای علی اصغر شاه زیدی و آهنگسازی استاد علی تجویدی

پ.ن:کاش صدای آواز داشتم تا با نوای تارم هم صدا باشم...یک آرزوی دور و همیشگی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


به پدرهای دربند و فرزندانشان

 .من به چشم‌های بی قرار تو قول می‌دهم ریشه‌های ما به آب، شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


به سلول های تان برگردید

به شما یاد می دهیم

که چه چیزی را ندانید

و کدام خاطره ئی خوشتر است .

خواب دیدن

اینطوری که شما می بینید

اصلا به صلاح تان نیست

اشک

اینطور که شما می ریزید _ قطره قطره _

                                     اصلا معنا ندارد.

به غلغل چشمه نگاه کنید

مگر از اندوه است !

و ما به شما یاد می دهیم

که چه رؤیاهائی چه زمان هائی خوشتر است

در صورت مردودی

البته چاره نیست

به جهنم نیز می روید .

پایان تنفس !

به سلول های تان برگردید .

<<شمس لنگرودی>>

 

پ.ن:

سراغ واژه ها که می روم

هرکدام به سویی می گریزند...

تنها به خواندن بسنده می کنم

و هرچه می خوانم

گویی حرف من است از زبان دیگری

بیشتر می خوانم که بیشتر توصیف شوم.

 

 

آهنگ شماره ٩ از آلبوم خوابهای طلایی (جواد معروفی) - دانلود (1.91 MB)

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


دوچرخه سوارى با خدا

Image and video hosting by TinyPic

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد
.

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى
.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار
!

اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد.

آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم.

یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مى‌زدم.

حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند،


او مرا در جاده‌هاى خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم
.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو کجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم
.

بزودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى که مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.


او مرا به آدم‌هایى معرفى کرد که هدایایى را به من مى‌دادند که به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه ی سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا
.

و ما باز رفتیم و رفتیم
..

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!


و من همین کار را کردم و همه ی هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مى‌کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند...


من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم.

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌کنم که دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،
رکاب بزن...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


چی فکر می کردیم، چی شد

چی فکر می کردیم، چی شد

کاریکاتور از نیک آهنگ کوثر

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


 

از سفر بر می گردم.

از تجربه ی تازه ها و دیدن روی خوش زندگی

همسرم بالاخره مجبور شد مرخصی بگیره که این یعنی سورپرایز زندگی :)

و حتما برای جبران این زمان از دست رفته این هفته زیاد نمی بینمش .

انرژی و روحیه ام دوباره برگشته و منتظر رسیدن خبر های خوب هستم.

 

پ.ن: بطور اتفاقی ترانه سکوت بانو حمیرا رو شنیدم و لذت بردم

اگه از شب از شکستن

           اگه از سکوت از تنها نشستن  

                                   نمی گم نه این که نیست !

اگه از صداقت چشمای گریون 

               اگه از غم غریبی تو بیابون 

                                 نمی گم نه اینکه نیست !


 ای غمین ترین ای تو بهترین  ای عزیز تریــنم  

بیا و نغمه سوختنو ساز مکن           باز با غم ساختنو آغاز نکن

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :