Wish you were here

گروه Blackmore`s Night در سال ۱۹۸۹ در یک شبکه رادیو محلی در نیو‌یورک پا گرفت. هسته اصلی‌ گروه آقای Ritchie Blackmore گیتاریست انگلیسی‌ است که در گروه Deep purple فعالیت داشت ودر آنجا با خانوم Candice Night آشنا شد. این دو پس از اینکه به سلیقه موسیقی مشترک خودشون پی‌ بردند (و همزمان درگیر رابطهٔ عاطفی‌ نیز شدند)، در سال ۱۹۹۷ گروه Blackmore`s Night (بلاک مور نایتز) رو تشکیل دادند. آقای بلاک مور به عنوان گیتاریست ۵۵ در لیست ۱۰۰ گیتاریست برتر تاریخ از سوی مجله Rolling stone قرار داره و جایگاه ۶ را در لیست بزرگ‌ترین گیتاریست‌های راک از آن خودش کرده است.

و این هم عکسی از این زوج هنرمند

Wish You Were Here, Wish You Were Here…
Me, oh, my country man, Wish You Were Here…
I Wish You Were Here…
Don’t you know, the snow is getting colder, And I miss you like hell,
And I’m feeling blue…
I’ve got feelings for you, Do you still feel the same?
From the first time I laid my eyes on you,
I felt joy of living, I saw heaven in your eyes…
In yor eyes…
Wish you were here… Me, oh, my country man,
Wish You Were Here…, I Wish You Were Here…
Don’t you know the snow is getting colder,
And I miss you like hell…, And I’m feeling blue…
I miss your laugh, I miss your smile,
I miss everything about you…
Every second’s like a minute, Every minute’s like a day
When you’re far away… The snow is getting colder, baby,
I Wish You Were Here…, A battlefield of love and fear,
And I Wish You Were Here…, I’ve got feelings for you,
From the first time I laid my eyes on you 

 

Wish you were here-download

پ.ن : با تشکر از http://shabahangha.wordpress.com/

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


مسئله این است!

چه ارتباطی بین تعطیلی تهران و سایر استانها به دلیل گرمای هوا و

اعتصاب بازار در تهران  وجود دارد؟مسئله این است...

بهر حال ارتباطی وجود داشته باشد یا نه ، به  شدت به دلیل کمبود برق در بحران هستیم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


اولین جلسه معارفه من و فرزندم

دیروز برای اولین بار در صفحه مانیتور سونو تو را دیدم

توده ای کوچک در فضای خالی

که به زحمت اندازه ای حدود ١ میلیمتر داشتی

باور نکردنی ست که اکنون بیش از نیمی از قلب تو تشکیل شده و از حوالی هفته آینده

قلب کوچکت کار پمپ خون را انجام می دهد

باور نکردنی ست  مجرای عصبی تو  در ابتدای مسیر رشد قرار دارد 

و این روند خلقت تنها به معجزه مانند است که هربار از ابتدای خلقت تا انتها این روند به

چه نظمی تکرار و انجام می شود.

پ.ن١:تا سه هفته دیگه ما باید ضربان قلب کوچک تورا ببینیم.خواهش می کنم خوب رشد کن.

پ.ن 2:واسمون دعا کنید...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


 

لب‌ها می لرزند.  

 

شب می تپد. 

 

جنگل نفس می کشد.
 

پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده.
 

انگشتان شبانه ات را می فشارم ،  

 

و باد شقایق دور دست را پرپر می کند.
 

به سقف جنگل می نگری: 

 

         ستارگان در خیسی چشمانت می دوند.
 

    بی اشک ،  

 

            چشمان تو نا تمام است، 

 

                       و نمناکی جنگل نارساست. 


دستانت را می گشایی ،  

 

                         گره تاریکی می گشاید. 


                     لبخند می زنی ، رشته رمز می لرزد. 


        می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند.  


        بیا با جاده پیوستگی برویم. 


           خزندگان در خوابند. 

   

 

                    دروازه ابدیت باز است. 

                                             

                                              آفتابی شویم. 


چشمان را بسپاریم ، که مهتاب آشنایی فرود آمد. 


                     لبان را گم کنیم، که صدا نا بهنگام است.
 

در خواب درختان نوشیده شویم ،  

   

                       که شکوه روییدن در ما می گذرد. 


باد می شکند ، شب راکد می ماند.  

 

                                 جنگل از تپش می افتد.
 

جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ،   

 

 

              و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود. 

 

   جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ،  

 

                   و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود. 

 

سهراب سپهری

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


سرشار از سپاس ام

وقتی خسته از تکرار و سکون روزها بودم و قلبم داشت به سکوتی مرموز تسلیم می شد،
در پی تغییری بر آمدم که روزهایم را عطر امید بخشد و به شبهایم رویاهای رنگی و ستاره های درخشان دهد،
و هر چه تلاش می کردم چونان برکه ای راکد بودم که راه به جایی نمی برد.


پس به یاد آوردم که نه در روزهای چندان دور
که در همین نزدیکی خدایی داشتم که مرا دوست داشت
اگرچه من دیگر کمتر با او بودم ...
و وقتی داشتم صفای کودکی پنهان در وجودم را به باد فراموشی می سپردم
از خدای مهربانم خواستم که مرا به سمت تغییری خیر هدایت کند
مبادا که عشق و رویا هایم خاموش و فراموش شوند.
و اگر چه باز هم روزها و ماهها تمرین صبر و انتظار کردم
ولی اینبار دستاوردم ارزش همه ی آن دلتنگی ها را داشت .
موجودی از من متولد می شود
حسی که هیچ واژه ای برای توصیفش نیست...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :