مهمان نا خوانده

دلم نمی خواست در دفترچه خاطرات کوچکم از احساسهای بد بنویسم که هر وقت بر می گردم که بخوانم کجا بودم و چه بودم فقط خاطرات خوب برایم مانده باشد ، ولی مگر نه اینکه آدرس دفترچه خاطراتم را به کسی نداده ام که اینجا هر چه می خواهم بنویسم ؟!

چند روزیست حال خوشی ندارم ، غمی مبهم روی قلبم نشسته.پلک چشمم هی می پرد و من چقدر بی حوصله شده ام

دلم برای چیزی تنگ است که نمی دانم چیست ،‌دلم برای دوستان قدیمی ام تنگ شده

برای لیلا ، بنفشه .برای حال و هوای همان روزهای انتظار و سکوت .و وهم کوچکم از عشق

 و چقدر خوبست که از آن روزها علیرضای مهربانم کنارم مانده .

و برای خانه ی پدری چقدر دلتنگم ، برای سکوت پدر و چقدر می خواهم با مادر مثل آن روزها ساعتها در مورد اختلاف نظرهایمان بحث کنیم  و دست آخر هیچکدام به نتیجه نرسیم لبخند

و دیشب که به بهانه ای مسخره گریه کردم علیرضا چه کودکانه بهانه ام را باور کرد و نمی دانم چرا وقتی گریه می کنم چهره اش یک علامت سوال بزرگ می شود و بعد به دنبال راه حل می گردد و مردها چه ساده بهانه ها را باور می کنند

و اگرچه پیشنهاد رفتن به آن رستوران همیشگی خوب بود ولی دلتنگی ام را کم نکرد

و دلم برای روزهای دانشگاه تنگ است ، برای دلخوشی های کودکانه ام و اضطرابهای دختری  نو بلوغ و زیبایی که کم کم داشت تثبیت می شد و شکل می گرفت و آنهمه هیجان و انرژی و آنهمه آدم جدید و زندگی که شکل جدیدی گرفته بود و تنهایی که شیرین بود.

و این حس جدیدی نیست بارها این دلتنگی مثل یک مهمان نا خوانده آمده و من آنقدر منتظر مانده ام تا خودش خسته شود و برود

پ.ن یاد این شعر می افتم:

قلبم  را در مجری کهنه ای پنهان می کنم

در اتاقی که دریچه ایش نیست از مهتابی به کوجه ی تاریک خم می شوم

و به جای همه ی نومیدان می گریم

آه... من حرام شده ام

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :