من و تو چقدر عوض شدیم...

من و تو چقدر عوض شدیم...

دنیا چقدر عوض شده...

کی باورش می شه احسان کوچولوی حساس و مهربان با اون قد و قواره ظریف

حالا اونقدر بزرگ شده که داره واسه ی آینده قدمهای بزرگ بر می داره...

دوران بچگی مون رو یادم نمی ره

وقتی بعد از شیطنت های بچگی مادر من رو بعنوان فرزند ارشد و کسی که باید الگوی برادر کوچکترم باشم شماتت می کرد با اون چهره ی گریان و ملتمسانه که هیچوقت از یادم نمی ره وساطت می کرد...

بازی هامون ،دعواهامون... باهم بزرگ شدیم و  حالا اون داره کم کم شکل زندگیش عوض می شه .حس مادری رو دارم که نگرانه اینهمه تغییره.

 

پ.ن: زندگی بارها به من آموخته آغوشم  به روی پیامد ها گشوده باشد و صبر پیشه کنم،چه کنم که این دلشوره مرا رها نمی کند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :