سرشار از سپاس ام

وقتی خسته از تکرار و سکون روزها بودم و قلبم داشت به سکوتی مرموز تسلیم می شد،
در پی تغییری بر آمدم که روزهایم را عطر امید بخشد و به شبهایم رویاهای رنگی و ستاره های درخشان دهد،
و هر چه تلاش می کردم چونان برکه ای راکد بودم که راه به جایی نمی برد.


پس به یاد آوردم که نه در روزهای چندان دور
که در همین نزدیکی خدایی داشتم که مرا دوست داشت
اگرچه من دیگر کمتر با او بودم ...
و وقتی داشتم صفای کودکی پنهان در وجودم را به باد فراموشی می سپردم
از خدای مهربانم خواستم که مرا به سمت تغییری خیر هدایت کند
مبادا که عشق و رویا هایم خاموش و فراموش شوند.
و اگر چه باز هم روزها و ماهها تمرین صبر و انتظار کردم
ولی اینبار دستاوردم ارزش همه ی آن دلتنگی ها را داشت .
موجودی از من متولد می شود
حسی که هیچ واژه ای برای توصیفش نیست...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :